معلولین و مطبوعات (3) - صفحه با معلولین روزنامه اطلاعات - قسمت دوم

به نام خدا
سلام

نگين حسيني را چند سالي است كه مي شناسم .سه چهار سال پيش، يك روز به روزنامه اطلاعات رفتم و با مسئول صفحه با معلولين  درباره مهرانه و وضعيت او صحبت كردم. آن موقع نگين حسيني به شدت نگران مهرانه و چگونگي اعزام او به فرانسه بود. او از تمام پنانسيل موجود استفاده كرد فيلمي مستند از زندگي مهرانه ساخت و از طريق وبلاگ روز + نامه و روزنامه اطلاعات با مردم ارتباط برقرار كرد تا صداي مهرانه را به انها برساند. تلاشي مقدس بي برو برگرد.
نگين حسيني از مهرانه امروز هم سخن مي گويد:  مهرانه الان همراه با خانواده اش در پاريس زندگي مي كند. دختري كه نمي توانست پا از خانه بيرون بگذارد، حالا با يك دستگاه كوچك و پرتابل اكسيژن ، به راحتي وارد جامعه مي شود و حتي به دانشگاه  مي رود تا زبان فرانسه ياد بگيرد. مهرانه هنوز عمل نشده چون پزشكان گفته اند كه وضعيت او را در همين حالت، ثابت نگه داشته اند و هنوز مي تواند با ريه هاي خودش، زندگي كند. اگر شرايط بدتر از اين شود، مهرانه بايد پيوند دو ريه را انجام دهد.

به هر حال تلاش نگين حسيني براي درمان دختري تنها و بيمار و در آستانه خداحافظي با اين دنياي پر رنگ و لعاب و به عهده گرفتن مسئوليت سنگين صفحه با معلولين نشان داد كه او روزنامه نگاري متعهد است. كتاب " در آسماني ديگر " مجموعه خاطرات او از پارالمپيك آتن - 2004 سال گذشته از طرف كميته ملي پارالمپيك ايران چاپ شد.  اين كتاب سال ۲۰۰۵ از طرف كميته بين المللي نامزد دريافت جايزه بهترين اثر رسانه اي در بخش رسانه هاي نوشتاري شد.

امروز او  بي سر و صدا براي آنچه كه در نگاهش مهم است تلاش مي كند و با قلمي خاص خود مسائل اجتماعي از حضور زنان در استاديوم گرفته تا افتادن يك ويلچري در چاله هاي شهر تهران را به تصوير مي كشد. وبلاگ روز + نامه از جمله كارهاي اين خانم دكتر علوم ارتباطاتي است وبلاگي كه راوي صديقي از زندگي يك زن ايراني با همه شكوه و توانمندي و ناكاميهايي است كه با آن روبرو ست.

براي نگين حسيني اول در پيشبرد اهداف متعالي او در صفحه با معلولين و سپس در تمام لحظات زندگي آرزوي بهروزي دارم
 
صفحه با معلولين روزنامه اطلاعات

بعد از رضا عبدالهي صفحه با معلولين پس از يك وقفه به همت نگين حسيني دوباره راه اندازي مي شود و به دست علاقمندان خود مي رسد. بهتر مي دانم اين بخش را از زبان خود خانم حسيني بخوانيد:
"مصطفي" اولين خاطره اي است كه از افراد معلول دارم. 5 ساله بودم كه  رفتيم خانه يكي از فاميل ها. پسري داشتند به اسم مصطفي، با پاهاي فلج و عصا زير بغل. مصطفي خيلي از من بزرگتر بود و من علاقه كودكانه عجيبي به او احساس مي كردم. باهم خيلي بازي مي كرديم . از آن موقع مصطفي هميشه توي ذهنم باقي ماند. تا امروز كه خبر زيادي از او ندارم و فقط ميدانم زندگي مي كند، هنوز احساس خوشايندي از يادآوري آن روزها حس مي كنم.
سال 1370 يعني در عنفوان جواني با نوشتن يك نامه براي روزنامه، دعوت به كار شدم. تازه ديپلم گرفته بودم و پدرم سخت مخالف كار من در محيط بيرون، و بخصوص در روزنامه بود. اما اصرار كردم و به پدرم قول دادم كه تا آخرين مرحله، درسم را ادامه بدهم. از ابتدا كار در حوزه اجتماعي را دوست داشتم. بجز دوره آقاي خاتمي كه به نوعي وارد كار خبري سياسي شدم، بقيه اوقات همواره در بخش اجتماعي و بخصوص معلولين و ورزش فعال بوده ام.

صفحه با معلولين روزنامه اطلاعات، پيش و بيش از آنكه به من وابسته باشد، مرهون وجود آقاي عبداللهي است كه همه مي شناسيد. متاسفانه بعد از رفتن ايشان از روزنامه اطلاعات، كار صفحه هم خوابيد. سال 1381  كه نمي دانم چند سال بعد از تعطيلي صفحه بود ،آقای دکتر محمد کمالی- معاون توانبخشي سازمان بهزيستي در آن زمان - از من خواستند صفحه را دوباره راه اندازي كنيم. با هم گفتيم يا علي و كار از سر گرفته شد. گاهي صرف تشكر از كسي، كافي نيست. در مورد دكتر كمالي هم همين حالت را دارم. حس مي كنم اگر فقط بگويم از ايشان بخاطر همه چيز ممنونم، خيلي كم است... حالا نزديك 5 سال است كه صفحه با معلولين ، هر دو هفته يك بار در روزهاي دوشنبه چاپ مي شود، البته منهاي چند شماره كه گاهي سر وقت منتشر نشده است اما روال كلي اش ، دو هفته يك بار حفظ شده است. از طريق صفحه با خيلي چيزها آشنا شده ام، بخصوص با زندگي بسيار دردناك جانبازان عزيز كه بسياري شان فراموش شده و حتي حالا مورد غضب هم قرار گرفته اند. دوستان زيادي هم پيدا كرده ام، مثل آقاي دشتي مهربان، محسن حسيني طه كه داداش كوچيكه صدايش مي كنم، ريحانه (مادر يك روشندل / مادر سپيد)، علي خواجه حسيني، و ...
يك نكته قابل توجه و تاسف بر انگيز اينكه خود افراد و گروههاي معلولين  با صفحه معلولين ارتباط برقرار نمي كنند. ما هي داد مي زنيم بابا اين صفحه خودتان است اما دريغ از يك خط نوشته و نامه. در حاليكه بسياري از آنها مي دانند كه در روزنامه اطلاعات، صفحه اي براي معلولين منتشر مي شود و حتي خواننده آن هم هستند اما نمي دانم از تنبلي است يا هر دليل ديگري، پا پيش نمي گذارند. كلا باز خورد صفحه زياد نيست.
راستش خيلي دلم مي خواهد همانطور كه مي خواهيم به جامعه ياد بدهيم كه نگاهشان را به معلولين عوض كنند، در صفحه مان اين هدف دراز مدت را دنبال كنيم كه كم كم خود افراد معلول هم ياد بگيرند كه نسبت به خيلي از نگاهها، قضاوت ها، حرفها و نقل ها بي تفاوت باشند اما ظاهرا نگاه من خيلي ايده آليستي است و با واقعيت هاي تلخ موجود جور در نمي آيد، به قول معروف انگار بيرون گود نشسته باشم و بگويم لنگش كن! ولي چه كنم كه اين طرز تفكر به عنوان يك دغدغه در مورد استراتژي بلند مدت صفحه معلولين هميشه همراهم بوده و هست، و هنوز كاري برايش نكرده ام.
وقتي از دانشجويانم آرزوهاي شان را مي پرسم و يك به يك جواب مي دهند، آنها هم از من مي پرسند كه آرزوي شما چيست، و من از ته دل مي گويم
آرزو دارم روزي همه ي افراد نابينا، بينا شوند.

نقطه چین ها را بخوانید

به نام خدا
سلام

تيم ملي وزنه برداري جانبازان و معلولان ايران قهرمان جهان شد

در هفته گذشته هر وقت اخبار ورزشی از شبکه های مختلف صدا و سیما پخش می شد اغلب خبر اول مربوط به کسب یک مدال طلای دیگر توسط ورزشکاران بی سر و صدای وزنه برداری جانبازان و معلولین بود. گاهی می گفتند رکورد جهان هم شکسته شده و ...  خلاصه یه موقع به رشته های دیگر ورزشی برنخورد که این همه مدال یه هو به دست آمد. اصل همت و مديريت كارساز بوده است .
هر وقت بچه های ورزشكار را از تلویزیون می دیدم بیشتر عصبانی می شدم چون می گفتم این همه تلاش و زیر وزنه های سنگین رفتن و تمرینات طاقت فرسا را تحمل کردن و ... آخر اینکه ...
باور کنید اگر یک تیم دیگه بود البته غیر از جانبازان و معلولین مطمئنا یک بمب خبری در کشور منفجر می کردند و بیا و ببین که بچه های ما چه کرده اند و شاهكار آفريدند  و ... و .... و .....
اما بچه های ورزشکار دستشان درد نکند. در زماني كه مي رويم تا بيداري همراه با آگاهي دوستان معلول تحول بزرگي در جامعه ايجاد كند اين حركت روحيه خوبي در دوستان ايجاد كرد.
كاش جامعه از كنار اين خبر به سادگي نگذرد. اميدوارم .

تيم ملي وزنه برداري جانبازان و معلولان ايران قهرمان جهان شد

قهرمانان سرافراز كشور با كسب 4 مدال طلا , يك نقره و 2 برنز در قسمت بزرگسالان و 4 مدال طلا ، ‌2  نقره و يك برنز در قسمت جوانان بدست آوردند. در پایان این مسابقه‌ها جمع مدالهای تیم ایران به عدد 14 رسید.

معلولین و مطبوعات (2)  - صفحه با معلولین روزنامه اطلاعات - قسمت اول

به نام خدا
سلام
در پنجم مهر ماه سال 1371 يعني تقريبا 14 سال پيش صفحه با معلولين به عنوان جدي ترين و متعهدترين مطلب درباره معلولين با همت والاي آقاي رضا عبدالهي در روزنامه اطلاعات متولد مي شود.
اختصاص يك صفحه به معلولين در يك روزنامه كار بسيار با شهامتي بود كه مسئولين روزنامه اطلاعات از عهده آن برآمدند. البته نقش و تاثير رضا عبدالهي كه خود از چهره هاي موفق و درد آشناي معلوليت مي باشد قابل تحسين است.
طرح مسال جدي و به چالش كشيدن مشكلات معلولين با حضور مسئولين امور معلولين و كارشناسان اين حوزه در صفحه با معلولين از نكات برجسته اين دوره مي باشد.
رضا عبدالهي در مدت چند سالي كه صفحه با معلولين را اداره مي كرد با قلم توانمند خود در سرمقاله هاي صفحه كه به حرف اول معروف شد توانست تا بخشي از مشكلات ناپيداي معلولين را با نگاهي نافذ باز بگشايد و در معرض ديد متوليان قرار دهد. او هرگز از نقش موثر و تمام كننده خود معلولين در بهبود وضعيتشان در جامعه  غافل نشد.
حرف اول، مقاله هاي تحصصي و عمومي ، اخبار ، اشعار، مصاحبه ، ورزش معلولين و معرفي توانبخشي در كشورهاي ديگر از بخش هاي اين صفحه مي باشد.
در اين قسمت بخشهايي از سرمقاله با عنوان "يكسال گذشت" از صفحه با معلولين را با هم مي خوانيم اين مطلب در مهر ماه 1372 چاپ شده است و كمي از دردهاي ناگفته معلولين در مطبوعات را نمايان مي كند.

سالهاي دراز پس از اين زماني با
حسرت خواهم گفت:
دو راه در جنگلي از هم جدا مي شدند و من
من راهي را برگزيدم كه از آن كمتر آمد و رفت شده بود
و همين سبب تفاوت بسيار شده است.
در مهرماه سال 71 براي نخستين بار در تاريخ مطبوعات ايران نشريه غير تخصصي در زمينه امور معلولين با گستره مخاطبان عام به افتتاح صفحه ثابت ويژه آسيب ديدگان تني و رواني اقدام كرد . پيشتر برخي از جرايد تخصصي در اين باره طبع و نشر يافته بودند و پاره ايي هم هر از گاهي جسته و گريخته وارد قلمرو ناشناخته و به تعبيري صحيح نر و بد شناخته معلولين شده و به طرح امور مبتلا به ايشان پرداخته بودند اما آنچه كه از طرح في نفسه موضوع در رسانه هاي مكتوب اهميت مي يافت انعكاس مسائل و مشكلات معلولين در يك تريبون همگاني بود هدف تنها اين نبود كه معلولان با وقوف بر ضعفها و كفايتهاي خود چگونه زيستن در جامعه ايي ناموافق و نحوه برخورد با مشكلات موجود را بياموزند مهم آن بود كه جامعه با تصحيح ديدگاه سنتي و نگرش افراطي و تفريطي خود نسبت به معلولان به درك درستي از واقعيتهاي موجود دست يابد و بر ابعاد و اضلاع حقيقي پديده معلوليت اشراف حاصل نمايند.
با چنين انگيزه ايي بود كه روزنامه اطلاعات با وجود روشن نبودن راه و ناپيدايي مقصد و ترديدهاي جدي برخي دوستان و صاحب نظران بر جاده ايي صعب العبور و پاي نكوفته قدم گذاشت .

اعتقادات مخالفان عمدتا ناظر بر استدلالها و دلايل هاي ذيل بود :
ايجاد صفحه ويژه در خصوص اقليتي كوچك در دل جامعه نسبت به جمعيت كل كشور با طبيعت كار روزنامه سازگار نيست زيرا كه روزنامه هاي سراسري قالبا با طيف هاي وسيع جمعيتي سرو كار داشته مخاطبان خود را در گروه هاي بزرگ جستجو مي كند .
مسائل معلولين قطع نظر از درجه اهميت آن به چند مورد خاص و بارها گفته شده محدود و منحصر مي شود .
معلولين به دلايل گوناگون نسبت به تعقيب و پيگيري امور ويژه خود بي اعتنا بوده و در قبال ناملايمات اجتماعي پيرامون خود دارايي موضعي ضعيف و انفعالي هستند بديهي است در چنين فضاي نا امني حفظ  بقاي صفحه و تداوم آن دشوار است .
انعكاس مسائل و مشكلات معلولان در روزنامه گره از كار فرو بسته آنان نمي گشايد از درد سخن گفتن با مسئوليني كه گوشهايي براي شنيدن ندارند امري است عبث چون آب در هاون كوفتن.
در مقابل ما معتقد بوده و هستيم:
انعكاس مسائل معلولين در نشريات تخصصي وابسته به اين گروه ممكن است افق ديد ايشان را نسبت به خود و اجتماع گسترش دهد اما بر شناخت جامعه از خصايص و نيازهاي معلولين تاثيري نخواهد داشت امكان برقراري ارتباط دو سويه معلول – جامعه تنها از عهده رسانه هاي جمعي با نفوذ با جاذبه برد و مخاطب زياد بر مي آيد
....

براي رضا عبدالهي آرزوي سلامتي و موفقيت روزافزون دارم.

 

تحریم شمعدانی!!!!!

به نام خدا

سلام

دوست داشتم امشب ادامه مطلب معلولین و مطبوعات را می نوشتم. اما خسته تر از آنم که بتوانم آنچه را که در ذهن دارم و جمع آوری کرده ام برایتان بنویسم.

اما سایت شمعدانی چند روزی است که باز نمی شود تا آنجا که امروز کلی از وقتم را گرفت تا سرور آن را منتقل کنم. البته با کمک یکی از دوستان

شرکت مربوط به پشتیبان سایت شمعدانی پنجشنبه اعلام کرد که به علت تحریم آمریکا !!!! بر علیه سایتهای ایرانی شمعدانی نیز باید  از آمریکا منتقل شود به یک سرور در کشور دیگر.

به امید خدا طی چند روز آینده  این اتفاق خواهد افتاد و شمعدانی در معرض دید علاقمندان قرار خواهد گرفت.

معلولین و مطبوعات (1)  - نیلوفرانه

به نام خدا
سلام

بالاخره جشنواره مطبوعات هم شروع شد و ما توانستيم مثل 7 جشنواره قبلي نيلوفرانه را به جشنواره ببريم.
نيلوفرانه نشريه اي است كه سنگ بناي آن در سال 1377 با حمايت خانم احمدي مهر مدير آن زمان مركز توانبخشي ريخته شد. همان موقع رفتم وزارت ارشاد و مجوز نشريه داخلي را براي آن گرفتم. كارمان جدي بود و مي خواستيم در اين دنياي بي در و پيكر  كمتر آسيب ببينيم.
آن موقع يادم هست همه مي گفتند نيلوفرانه يعني چي ؟ اسم آن را بگذار نيلوفر و ....
سختي هاي زيادي كشيديم تا نيلوفرانه ، نيلوفرانه شد.
اول كپي سياه و سفيد و بعد با جلد رنگي و كمي بعدتر تا پارسال چاپ شد.
ما خيلي خوب پيش رفتيم و تاثير گذار شديم روي جلد مال بچه ها بدون هيچ تعارفي بر خلاف جريان آب رفتيم و مسئولين موسسه و مركز هم حمايت كردند يعني روي جلد فقط از عكس مددجويان استفاده مي كرديم آنهم عكسهاي درست و حسابي با چهره شاد و پر انرژي از بچه ها از هنر گرافيك خيلي كمك گرفتيم آقاي عبدي و آقاي همتي سنگ تمام گذاشتند.
كم كم تماسها گرفته شد از تلويزيون از راديو از كتابخانه ملي و كتابخانه آستان قدس رضوي از موزه اي به نام مطبوعات و ... يكي مي خواست با مادرخوانده يكي از بچه هاي كم توان ذهني امان صحبت كند كه در نيلوفرانه آمده بود. كتابخانه ملي آنها نگران آرشيوشان بودند . فكر نمي كرديم نيلوفرانه اين همه مهم شده باشد يك نشريه چند صفحه اي.
هدف مقدس بود فرهنگ سازي. رفتيم سراغ كله گندهاي رسانه ها آقاي فريدون وردي نژاد رييس خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) جزو اولين هايي بود كه جوابمان را داد.
آقاي ضييايي مدير مسئول روزنامه ايران پاسخ خوبي به سر مقاله " جاي خالي معلولين در مطبوعات " داد.
يك سرمقاله هم با عنوان " اين ترانه بوي نان نمي دهد" خطاب به نمايندگان مجلس ششم و هفتم براي همه اشان ارسال شد.
آقای دكتر كمالي عزيز هم با سمت " معاونت سازمان بهزيستي" حاضر به مصاحبه با نيلوفرانه شد.
يك روز هم آقاي جمشيد مشايخي برايمان نوشت : معلول نماد سپيد اميد است.
بعد نيلوفرانه دست به يك كار بزرگ زد براي حدود 500 نشريه يك برگه فرستاد كه در آن يك شاخه گل سرخ با رنگ مشكي  بود و آرم چند تا نشريه و روزنامه و گفت : روز خبرنگار مبارك.
350 نشريه جواب مثبت دادند باور كردني نبود. همه آن روزها، روزهاي خوب خدا گذشتند.

امروز با خودم فكر مي كردم به هر حال در تاريخ مطبوعات كشور اتفاقات نيلوفرانه اي كم بوده و حركتها همه خود جوش بوده. هر كسي توانسته يك گوشه اي در كنج ستون روزنامه و مجله اي حرفاي جدي معلولين عزيزمونا بگه . تاريخ روزنامه نگاري ايران فقط اسم رضا عبدالهي را ثبت كرده كه اولين ماهنامه معلولين ايران را به نام " حركت" چاپ كرد و فقط صفحه با معلولين روزنامه اطلاعات بوده كه در اين 10 _ 15 سال گذشته يك صفحه براي معلولين داشته با حضور آقای عبدالهی و خانم نگین حسینی و ايران سپيد هم تنها روزنامه خاورميانه به خط  بريل بوده. همين و فقط همين تا جایی که من می دانم.

سالن 1 مطبوعات تشريف بياوريد قدمتان به روي چشم.

بارانی تر از آسمان

به نام خدا

سلام
امشب نوشتن از همه شبها برايم سخت تر است. اما بايد بنويسم. بايد درباره مادر بنويسم اگر چه تا به حال كوتاهي كرده ام و در شمعداني از زحمات بي انتها و ناسرودني مادران و پدران چيزي ننوشته ام ولي ناگزيرم اين مطلب را براي غم های رويا حاج حسينلو مجري توانمند شبكه خبر و  نویسنده وبلاگ  داستانكهاي چوبي بنويسم. كسي كه درباره او مي توانم بگويم بسيار بسيار فروتن است و در حق دوستان شمعداني بسيار لطف داشته است كه مي ماند براي آينده.

خانم حاج حسينلو درگذشت مادرتان را به شما تسليت مي گويم

مي دانم مادر براي شما يعني همه زندگي يعني همه بودن و مادر براي شما يعني همه آن موهبتي كه خدا مي توانسته به شما بدهد.

اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟
..............................................
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
..............................................
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
...............................................
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا ...
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

 شعر از استاد شهريار

قضاوت هاي غلط

به نام خدا
سلام
تصميم داشتم كمي از باورهاي درست مردم نسبت به معلولين بگويم ديدم تلخي مطالبم زياد شده  پس مطلبی از آقاي حسیني طه در صفحه با معلولين روزنامه اطلاعات را انتخاب كردم تا از نظر شما عزيزان بگذرد. در ضمن امسال هم در جشنواره مطبوعات با نيلوفرانه حضوري خوب خواهيم داشت. درباره نيلوفرانه روزها كه نه شبهاي بعد برايتان خواهم نوشت. اما اگر فرصت نشد كه بنويسم در  جشنواره مطبوعات _اگر از قلم نيفتيم_ منتظر ديدار شما هستم.


                                                  قضاوت هاي غلط
محسن حسيني طه
 درست حدس  زده بودم مي دانستم اگر كلاه كاموايي بر سر بگذارم ، به پيش داوري هاي غلط مردم دامن مي زنم و باز هم در شهر با رفتارهاي اشتباه سايرين روبرو مي شوم و آنها باز هم معلوليت مرا به حساب تنگدستي و نداري مي گذارند . با اين همه نتوانستم در مقابل اصرار مادرم مقاومت كنم و به او قول دادم اگر بعد از ظهر هنگام برگشتن از دانشگاه هوا سرد بود، كلاه بگذارم.
عصر شد . از دانشگاه بيرون آمدم و اگر اشتباه نكنم ، آخرين روزي بود كه در دوره كارشناسي سر كلاس رفتم . سوز برف مي آمد . كلاه را بر سر گذاشتم و به راه افتادم .
 احساس عجيبي به من دست داد ، احساس يك خستگي آميخته با لذت از اين دوره چهارساله كه در دانشكده بودم و تمام سختي ها ، رنج ها و تنهايي ها را به اميد امروز سپري كردم .... به ياد پدرم افتادم . اولين روزي كه به دانشگاه آمديم ، پدرم كارت دانشجويي را به دستم داد و گفت : خستگي ام در رفت! او همان پدري بود كه دوازده سال با نظام آموزشي مبارزه كرد تا فرزند معلولش در مدارس عادي تحصيل كند و وارد دانشگاه سراسري شود.
 آن روز انگار راه دانشگاه تا خانه ، دفتر خاطراتي بود كه با هر قدم من ، يك صفحه اش ورق مي خورد . ياد اولين روزها ي   كلاسهايم افتادم . وارد يك كلاس چهل نفري شدم . چهل جفت چشم در يك لحظه با فردي روبرو شدند كه پاهايش خم و دستانش در هوا معلق بود و هنگام راه رفتن اش ، همه فكر مي كردند الان است كه نقش زمين شود ، مي دانم شايد آن روز بسياري از آنها فكر مي كردند او در ميان ما چه مي كند اما ديري نگذشت به همه آنها نشان دادم كه اشتباه نيامده ام .
 ياد اولين جلسه درس نگارش افتادم . وقتي استاد ازهمه خواست تا اگر شعري دارند بخوانند و من غزل مثنوي ام را خواندم ، همه نگاه ها نسبت به من عوض شد و بعد از مدت كوتاهي ، در همه دانشگاه ، از راهرو و سالن غذاخوري گرفته تا دستشويي ، افرادي كه نمي شناختمشان ، از من درباره شعرهايم سؤال مي كردند .
 به ايستگاه اتوبوس رسيدم . اتوبوس آزادي را سوار شدم و باز هم خاطرات چهار ساله در ذهنم مرور شد . به ياد تنها آمدن ها و تنها رفتن هاي اين سالها افتادم و اينكه هيچ روزي نتوانستم اين مسير را با كسي بيايم كه مشكلات و معلوليت هايم را عميقاً درك كند و شايد اين تنها آمدن ها و تنها رفتن ها ، نعمتي بود براي اينكه بيشتر فكر كنم و بيشتر بنويسم . بياد اين افتادم كه هنوز چند هفته اي از زندگي دانشجويي ام نگذشته بود كه وارد مطبوعات شدم . در خانه مي نوشتم و در دانشگاه ، دوستانم را براي پاكنويس آنها به كار مي گرفتم.
اما همه خاطرات اين چهار سال ، شيرين و لذت بخش نبود . به ياد درس مباني عرفان و تصوف افتادم ، درسي كه شايد بخاطر علاقه به آن ، رشته ادبيات را انتخاب كردم اما وقتي ديدم استاد آن درس حاظر نيست به سؤال هاي يك معلول جسمي - حركتي پاسخ دهد ، دل شكسته شدم و اكثر كلاسهايش را غيبت كردم و با اينكه علت غيبت هايم را به او گفتم ، تا پايان دوره كارشناسي ، در هيچ كلاسي به من گوش نداد اما شگفتي از دانسته هاي بسيارش ، مرا وادار مي كرد كه باز با او كلاس بردارم .
به ترمينال رسيدم. كلاه را روي سرم محكم كردم و به سمت اتوبوس هاي رجايي شهر راه افتادم . بخش ديگري از خاطرات دوره دانشجويي ام كه در مسير رفت و آمد شكل گرفت ، در ذهنم تداعي شد به ياد رانندگاني افتادم كه به خاطر وضعيت فيزيكي ام ، از من پول نمي گرفتند و رانندگاني كه تا مطمئن نمي شدند پول دارم ، سوارم نمي كردند و من مجبور مي شدم با هر دو گروه بحث وجدل كنم و اگر روزي با راننده اي بحثم نمي شد ، تعجب مي كردم . خاطرات تلخ و شيرين چهار ساله به ذهنم فشار مي آورد و جسمم خسته تر و پاهايم بيشتر به زمين كشيده مي شد و تنها آرزويم ديدن اتوبوس هاي رجايي شهر بود.
به اتوبوس رسيدم . بالاي پله ها مردي شيشه عسل به دست ، ايستاده بود و با چرب زباني مي خواست آنها را به مسافران بفروشد . همين كه پايم را روي پله اول گذاشتم ، تبليغ عسل را قطع كرد و گفت: خانمها ، آقايان يه كمكي هم به اين بنده خدا بكنيد ، ثواب داره . چند ثانيه اي نگذشت كه فهميدم منظور آقا من هستم كه با آن وضعيت دارم از پله ها بالا مي آيم و لابد از كلاه بافتني ام فكر كرده مي خواهم درخواست پول كنم . كنترل عصبي ام را از دست دادم . فرياد زدم و كارت دانشجويي ام را به او و همه مسافران نشان دادم اما انگار كارساز نبود و همين كه به عقب اتوبوس مي رفتم تا صندلي خالي پيدا كنم ، دست هايي  با سكه به طرفم آمد كه بيشتر عصبي ام كرد .
هوا تاريك شد . به رجايي شهر رسيدم . يادم افتاد كه بايد به منزل خياط مادرم بروم و لباسش را بگيرم . به در منزل رسيدم و زنگ زدم . خياط از آيفون جواب داد كيه ؟ گفتم: حسيني هستم ، لباس مادرمو مي خوام . چند دقيقه گذشت اما خبري نشد . دوباره زنگ زدم . آيفون را برداشت و گفت: از پنجره مي اندازم . گمان كردم مي خواهد لباس را داخل نايلون بگذارد و از پنجره بياندازد . بالا را نگاه كردم . ديدم خانم خياط ، كيسه اي حاوي پول خرد را به سويم پرتاب كرد . خنده ام گرفت . بلند گفتم : شلوار را مي خوام . پرسيد شام مي خواي ؟ ناگهان مرا شناخت و گفت : ا، ببخشيد پسر خانم حسيني هستيد ؟ پايين آمد . شلوار را به دستم داد و كلي معذرت خواهي كرد . به طرف خانه راه افتادم و در راه به اتفاقات امروز فكر كردم . خاطرات آخرين روز زندگي دانشجويي.
به اين فكر كردم كه چرا خاطره آخرين روز دانشجويي يك معلول ، بايد با دو حادثه تلخ همراه باشد ، حوادتي كه قضاوت هاي عجولانه مردم باعث آنها مي شود ، قضاوت هايي كه در آن معلولين با افراد فقير و بي بضاعت اشتباه گرفته مي شوند.

اقبال

به نام خدا
سلام

بعضيا حق ندارند بزرگ شوند
از آنها حق بزرگ شدن گرفته شده است
آنها بايد هميشه بچه باقي بمانند
به آنها مي گوييم كم توان ذهني

بعضيا حق ندارند ببينند‌
از آنها حق ديدن گرفته شده است
آنها بايد هميشه نبينند
به آنها مي گوييم نابينا

بعضيا حق ندارند بشنوند
از آنها حق شنيدن گرفته شده است
آنها بايد هميشه نشنوند
به آنها مي گوييم ناشنوا

بعضيا حق ندارند حرف بزنند
از آنها حق تكلم گرفته شده است
آنها بايد هميشه نگويند
به آنها مي گوييم كر و لال

بعضيا حق ندارند راه بروند
از آنها حق راه رفتن گرفته شده است
آنها بايد هميشه راه نروند
به آنها مي گوييم فلج اطفالي

بعضيا حق ندارند ...

سایت جامعه معلولین ایران

به نام خدا

سلام

جامعه معلولین ایران

لوگوی بالا متعلق به سایت جامعه معلولین ایران است. امشب به طور اتفاقی با سایت جامعه آشنا شدم. به هر حال جامعه معلولین یکی از قدیمی ترین سازمانهای غیر دولتی !! معلولین ایران است با آن که می دانم کار NGO ايي در اينجا مشكل است اما هميشه دوست داشته ام جامعه معلولين ايران از سربلندي و اعتبار برخوردار باشد!!

چند سال پيش به سفارش عزيزي به جامعه زنگ زدم و همكاري افتخاري خودم را اعلام كردم. من فكر مي كردم از اين فرصت به خوبي استفاده خواهيم كرد هم من كه دوست داشتم جامعه پيشرفت كند و هم جامعه معلولين اما دريغ ...

به سايت جامعه سر بزنيد اگرچه هنوز براي كامل شدن راه زيادي دارد. به همه اين عزيزان و بزرگان تبريك مي گويم و خسته نباشيد

اينجا را كليك كنيد