ديروزهاي دور كودكي متولد مي شود

به نام خدا

سلام

در آستانه سالي ديگر قرار گرفته ام. فردا بيست و هفتم ديماه يكهزار و سيصد وپنجاه و چند؛ نه! ديروزهاي دور كودكي متولد مي شود تا امروز؛ من براي كودكي هاي معصومانه ي از دست رفته اش، افسوس هايم را به نگارش بنشينم.

يادش بخير!!

نمي دانم چرا؟ اما عادت كرده ايم شايد هم عادتمان داده اند تا لحظه هاي خوب و شيرين زندگي را هميشه با كمي دلتنگي پشت سر بگذاريم.

 مثل لحظه تحويل سال نو،‌ مثل برگشتن و نگاه كردن به سي و چند سال زندگي...
مثل ...

بغضي را پنهان نمي كنم. دلم براي كودكي هايم سخت تنگ شده است. همانجا كه چيزي را جا گذاشته ام و سالهاست كه مي گردم و نمي يابمش.


 اون روزگار کودکي فصل کبوتر

شيرين ترين قصه هاست تا روز آخر
با قيل و قال مدرسه اون ساده جوشي
توو کوچه ها آتيش سوزوندن بازي گوشي
ميشد رها شي ميش رها شي
ميشد رها شد کودکانه در هميشه
از پاره سنگي تا به دلتنگي شيشه
بادبادک فانوسي و ابراي پاره
شبهاي صاف و تيله بازي با ستاره
از شادي يک روز جمعه جون گرفتن
رنگين کموني از دل بارون گرفتن
ترس از جريمه ، ترس از جريمه
خط بد دل خون گريه
بازم تو و مشق شبو قانون گريه
دستاي خاکي و نجيب کوچولو کو ؟
جاي کبود ترکه هاي آلبالو کو ؟
اي کودکي کاش بوي معصومت چو گل بود
از دره هاي زندگي سوي تو پل بود

لینک دانلود

کسي تنها يي ما را نمي گريد

به نام خدا

سلام

آنها را نمي شناسم و نام عكاس اين عكس خوب را هم  نمي دانم.

تصوير زيبايي است؛ زيباتر از آن كه فكر مي كنيم. راستش اين روزها ايميل هاي فراواني از دوستان داراي معلوليت برايم ارسال مي شود.
اما دريغ از يك پاسخ كه لااقل خود من را مجاب كند.
بازنشستگي معلولان،‌ سهميه بنزين و .... چه پاسخي مي توان داد. هيچ، هيچ و هيچ

پيگيري هم كرده ام در سطح بالاي تصميم گيري حوزه معلولان. اما نتيجه اي نداشته جز اينكه انشالله ...

بگذريم.

من مانده ام با اين برف كه مي بارد چگونه فردا به سركار بروم. عصاهاي لغزان، خيابانهاي ناهموار و طبيعت خشن برف.
مي دانيد براي ما؛ راه رفتن در برف و صداي خرد شدن دانه هاي يخ زده زير كفه عصا اصلا خوش آهنگ نيست كه هيچ بس، صدايي بس، بد آهنگ است.

 

وقتی ابر صمیمی شد

به نام خدا

سلام
صبح اولين برف زمستاني تمام بيرون پنجره اتاق كارم را سپيد پوش كرد. دامنه هاي زيباي البرز به رنگ فرشتگان؛ ولي عمر برف زياد نبود چند ساعتي شايد و بعد مه بود كه تمام پنجره را پوشاند و هنوز نيز هست.

اين شعر  از سلمان هراتي ـ هر كجا كه هست خوش باشد ـ تقديم به شما همراه هميشگي شمعداني ؛ اين گل كوچك و زخمي


وقتی ابر صمیمی شد
پایین می آید تا لمس ،
من با یک لفظ صمیمی
صدایش می زنم
ای مه !
تن تو از رطوبت کدام بخشش آسمان خیس است ؟
در او پچ پچی پنهانی می گذرد
انگار از کرانه های خیلی دور
/ آمده است
آوازی می خواند
می فهمم این جهانی نیست ؟

شعر از شاعر سفر كرده سلمان هراتي

يادداشت: اين مطلب براي روز چهارشنبه گذشته ساعت 10 صبح مي باشد كه علت تاخير ثبت آن اختلال در وبلاگ بود.