به نام خدا
سلام
نگين حسيني عزيز از اون سر دنيا شمعداني اين گل كوچك و ... را در این سر دنیا به يك خاطره بازي دعوت كرده است. اول برايم جالب بود. اما نوشتنش سخت بود و گاهي با خنده و گاهي با تبسم. سعي كردم همون چيزي را بنويسم كه به ذهنم مي رسيد.
اما اگر قرار باشه من كسي را دعوت كنم دكتر كمالي عزيز را دعوت مي كنم تا در اين خاطره نگاري با " شمعداني " و " روز+نامه " و " اشكها و لبخندها " همراه شود.
اما حالا اگرها !!!
اگر قرار بود که ماهی از سال باشم، اسفند مي شدم خاطره انگيز و پر انتظار.
اگر قرار بود روزی از هفته باشم، سه شنبه مي شدم ميانه هفته و چشم به راه غروب جمعه.
اگر قرار بود عددی باشم، 20 مي شدم تا روزهاي خوب شاگرد اولي را دوباره تجربه كنم.
اگر قرار بود جهتی باشم، ° 218.45 درجه از شمال (از تهران به سمت خانه خدا).
اگر قرار بود همراه باشم، ياور هميشه مومن مي شدم.
اگر قرار بود نوشیدنی باشم، چايي مي شدم.
اگر قرار بود گناهی باشم، استغفرالله اين حرفا چيه !!! جواب خدا را چي بديم.
اگر قرار بود درختی باشم، بيد مجنون مي شدم. سر به زير و بي قرار.
اگر قرار بود میوه ای باشم، انار مي شدم.
اگر قرار بود گلی باشم، شمعداني هستم .
اگر قرار بود آب و هوا باشم، ابري كمي تا قسمتي باراني مثل هميشه.
اگر قرار بود رنگی باشم، سبز مي شدم....
اگر قرار بود پرنده ای باشم، عقاب مي شدم " شهپر شاه هوا اوج گرفت" شعر دکتر خانلری
اگر قرار بود صدایی باشم، صدايي شبيه لبيك اللهم لبيك.
اگر قرار بود فعلی باشم؛ دويدن البته چون باد.
اگر قرار بود ساز باشم، ني مي شدم. بشنو از ني ...
اگر قرار بود کتابی باشم، فارسي از كلاس اول تا پنجم مي شدم.
اگر قرار بود جزیی از طبیعت باشم، خورشيد مي شدم..
و در آخر اگر قرار بود حسی باشم، گرما مي شدم براي در راه مانده هاي زمستان.
اگر قرار بود شعری باشم :شيخ صنعان ( حتما بخونيدم شعر كه نه داستان شيخ صنعان)
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مریدی چارصد صاحب کمال
هم عمل هم علم با هم یار داشت هم عیان هم کشف هم اسرار داشت
...
شیخ صنعان پیر صاحب کمال و پیشوای مردم زمان خویش بود و قریب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت. هرکس به حلقه ی ارادت او درمیآمد از ریاضت و عبادت نمیآسود. شیخ خود نیز هیچ سنّتی را فرو نمیگذاشت و نماز و روزه ی بیحد بهجا میآورد. پنجاه بار حج کرده و در کشف اسرار به مقام کرامت رسیده بود. چنان اتفاق افتاد که شیخ چندین شب در خواب دید که از کعبه گذارش به روم افتاده و در برابر بتی سجده میکند. از این خواب آشفته گشت و دانست که راه دشواری در پیش دارد که جان بهدر بردن از آن آسان نیست. اندیشید که اگر بههنگام در این بیراهه قدم نهد راه تاریک بر وی روشن گردد و اگر سستی کند همیشه در عقوبت و شکنجه خواهد ماند. آخرالامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مریدان در میان گذاشت و گفت باید زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم کنم تا تعبیر خوابم معلوم گردد. یاران در سفر با وی همراه گشتند و به خاک روم قدم گذاشتند و همهجا سیر میکردند تا ناگهان در ایوانی دختر ترسائی دیدند چون آفتاب درخشان