بارانی تر از آسمان
به نام خدا
سلام
امشب نوشتن از همه شبها برايم سخت تر است. اما بايد بنويسم. بايد درباره مادر بنويسم اگر چه تا به حال كوتاهي كرده ام و در شمعداني از زحمات بي انتها و ناسرودني مادران و پدران چيزي ننوشته ام ولي ناگزيرم اين مطلب را براي غم های رويا حاج حسينلو مجري توانمند شبكه خبر و نویسنده وبلاگ داستانكهاي چوبي بنويسم. كسي كه درباره او مي توانم بگويم بسيار بسيار فروتن است و در حق دوستان شمعداني بسيار لطف داشته است كه مي ماند براي آينده.
خانم حاج حسينلو درگذشت مادرتان را به شما تسليت مي گويم
مي دانم مادر براي شما يعني همه زندگي يعني همه بودن و مادر براي شما يعني همه آن موهبتي كه خدا مي توانسته به شما بدهد.
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟
..............................................
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
..............................................
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
...............................................
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا ...
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
شعر از استاد شهريار
این وبلاگ به مسایل پیرامون معلولین و مشکلات پیش روی آنها می پردازد. شمعدانی تلاش می کند تا خودباوری را در وجود معلولین زنده نگه دارد. محمد رضا دشتی نویسنده این وبلاگ است