معلولین و مطبوعات (3) - صفحه با معلولین روزنامه اطلاعات - قسمت دوم
به نام خدا
سلام
نگين حسيني را چند سالي است كه مي شناسم .سه چهار سال پيش، يك روز به روزنامه اطلاعات رفتم و با مسئول صفحه با معلولين درباره مهرانه و وضعيت او صحبت كردم. آن موقع نگين حسيني به شدت نگران مهرانه و چگونگي اعزام او به فرانسه بود. او از تمام پنانسيل موجود استفاده كرد فيلمي مستند از زندگي مهرانه ساخت و از طريق وبلاگ روز + نامه و روزنامه اطلاعات با مردم ارتباط برقرار كرد تا صداي مهرانه را به انها برساند. تلاشي مقدس بي برو برگرد.
نگين حسيني از مهرانه امروز هم سخن مي گويد: مهرانه الان همراه با خانواده اش در پاريس زندگي مي كند. دختري كه نمي توانست پا از خانه بيرون بگذارد، حالا با يك دستگاه كوچك و پرتابل اكسيژن ، به راحتي وارد جامعه مي شود و حتي به دانشگاه مي رود تا زبان فرانسه ياد بگيرد. مهرانه هنوز عمل نشده چون پزشكان گفته اند كه وضعيت او را در همين حالت، ثابت نگه داشته اند و هنوز مي تواند با ريه هاي خودش، زندگي كند. اگر شرايط بدتر از اين شود، مهرانه بايد پيوند دو ريه را انجام دهد.
به هر حال تلاش نگين حسيني براي درمان دختري تنها و بيمار و در آستانه خداحافظي با اين دنياي پر رنگ و لعاب و به عهده گرفتن مسئوليت سنگين صفحه با معلولين نشان داد كه او روزنامه نگاري متعهد است. كتاب " در آسماني ديگر " مجموعه خاطرات او از پارالمپيك آتن - 2004 سال گذشته از طرف كميته ملي پارالمپيك ايران چاپ شد. اين كتاب سال ۲۰۰۵ از طرف كميته بين المللي نامزد دريافت جايزه بهترين اثر رسانه اي در بخش رسانه هاي نوشتاري شد.
امروز او بي سر و صدا براي آنچه كه در نگاهش مهم است تلاش مي كند و با قلمي خاص خود مسائل اجتماعي از حضور زنان در استاديوم گرفته تا افتادن يك ويلچري در چاله هاي شهر تهران را به تصوير مي كشد. وبلاگ روز + نامه از جمله كارهاي اين خانم دكتر علوم ارتباطاتي است وبلاگي كه راوي صديقي از زندگي يك زن ايراني با همه شكوه و توانمندي و ناكاميهايي است كه با آن روبرو ست.
براي نگين حسيني اول در پيشبرد اهداف متعالي او در صفحه با معلولين و سپس در تمام لحظات زندگي آرزوي بهروزي دارم
صفحه با معلولين روزنامه اطلاعات
بعد از رضا عبدالهي صفحه با معلولين پس از يك وقفه به همت نگين حسيني دوباره راه اندازي مي شود و به دست علاقمندان خود مي رسد. بهتر مي دانم اين بخش را از زبان خود خانم حسيني بخوانيد:
"مصطفي" اولين خاطره اي است كه از افراد معلول دارم. 5 ساله بودم كه رفتيم خانه يكي از فاميل ها. پسري داشتند به اسم مصطفي، با پاهاي فلج و عصا زير بغل. مصطفي خيلي از من بزرگتر بود و من علاقه كودكانه عجيبي به او احساس مي كردم. باهم خيلي بازي مي كرديم . از آن موقع مصطفي هميشه توي ذهنم باقي ماند. تا امروز كه خبر زيادي از او ندارم و فقط ميدانم زندگي مي كند، هنوز احساس خوشايندي از يادآوري آن روزها حس مي كنم.
سال 1370 يعني در عنفوان جواني با نوشتن يك نامه براي روزنامه، دعوت به كار شدم. تازه ديپلم گرفته بودم و پدرم سخت مخالف كار من در محيط بيرون، و بخصوص در روزنامه بود. اما اصرار كردم و به پدرم قول دادم كه تا آخرين مرحله، درسم را ادامه بدهم. از ابتدا كار در حوزه اجتماعي را دوست داشتم. بجز دوره آقاي خاتمي كه به نوعي وارد كار خبري سياسي شدم، بقيه اوقات همواره در بخش اجتماعي و بخصوص معلولين و ورزش فعال بوده ام.
صفحه با معلولين روزنامه اطلاعات، پيش و بيش از آنكه به من وابسته باشد، مرهون وجود آقاي عبداللهي است كه همه مي شناسيد. متاسفانه بعد از رفتن ايشان از روزنامه اطلاعات، كار صفحه هم خوابيد. سال 1381 كه نمي دانم چند سال بعد از تعطيلي صفحه بود ،آقای دکتر محمد کمالی- معاون توانبخشي سازمان بهزيستي در آن زمان - از من خواستند صفحه را دوباره راه اندازي كنيم. با هم گفتيم يا علي و كار از سر گرفته شد. گاهي صرف تشكر از كسي، كافي نيست. در مورد دكتر كمالي هم همين حالت را دارم. حس مي كنم اگر فقط بگويم از ايشان بخاطر همه چيز ممنونم، خيلي كم است... حالا نزديك 5 سال است كه صفحه با معلولين ، هر دو هفته يك بار در روزهاي دوشنبه چاپ مي شود، البته منهاي چند شماره كه گاهي سر وقت منتشر نشده است اما روال كلي اش ، دو هفته يك بار حفظ شده است. از طريق صفحه با خيلي چيزها آشنا شده ام، بخصوص با زندگي بسيار دردناك جانبازان عزيز كه بسياري شان فراموش شده و حتي حالا مورد غضب هم قرار گرفته اند. دوستان زيادي هم پيدا كرده ام، مثل آقاي دشتي مهربان، محسن حسيني طه كه داداش كوچيكه صدايش مي كنم، ريحانه (مادر يك روشندل / مادر سپيد)، علي خواجه حسيني، و ...
يك نكته قابل توجه و تاسف بر انگيز اينكه خود افراد و گروههاي معلولين با صفحه معلولين ارتباط برقرار نمي كنند. ما هي داد مي زنيم بابا اين صفحه خودتان است اما دريغ از يك خط نوشته و نامه. در حاليكه بسياري از آنها مي دانند كه در روزنامه اطلاعات، صفحه اي براي معلولين منتشر مي شود و حتي خواننده آن هم هستند اما نمي دانم از تنبلي است يا هر دليل ديگري، پا پيش نمي گذارند. كلا باز خورد صفحه زياد نيست.
راستش خيلي دلم مي خواهد همانطور كه مي خواهيم به جامعه ياد بدهيم كه نگاهشان را به معلولين عوض كنند، در صفحه مان اين هدف دراز مدت را دنبال كنيم كه كم كم خود افراد معلول هم ياد بگيرند كه نسبت به خيلي از نگاهها، قضاوت ها، حرفها و نقل ها بي تفاوت باشند اما ظاهرا نگاه من خيلي ايده آليستي است و با واقعيت هاي تلخ موجود جور در نمي آيد، به قول معروف انگار بيرون گود نشسته باشم و بگويم لنگش كن! ولي چه كنم كه اين طرز تفكر به عنوان يك دغدغه در مورد استراتژي بلند مدت صفحه معلولين هميشه همراهم بوده و هست، و هنوز كاري برايش نكرده ام.
وقتي از دانشجويانم آرزوهاي شان را مي پرسم و يك به يك جواب مي دهند، آنها هم از من مي پرسند كه آرزوي شما چيست، و من از ته دل مي گويم آرزو دارم روزي همه ي افراد نابينا، بينا شوند.
این وبلاگ به مسایل پیرامون معلولین و مشکلات پیش روی آنها می پردازد. شمعدانی تلاش می کند تا خودباوری را در وجود معلولین زنده نگه دارد. محمد رضا دشتی نویسنده این وبلاگ است