قضاوت هاي غلط
به نام خدا
سلام
تصميم داشتم كمي از باورهاي درست مردم نسبت به معلولين بگويم ديدم تلخي مطالبم زياد شده پس مطلبی از آقاي حسیني طه در صفحه با معلولين روزنامه اطلاعات را انتخاب كردم تا از نظر شما عزيزان بگذرد. در ضمن امسال هم در جشنواره مطبوعات با نيلوفرانه حضوري خوب خواهيم داشت. درباره نيلوفرانه روزها كه نه شبهاي بعد برايتان خواهم نوشت. اما اگر فرصت نشد كه بنويسم در جشنواره مطبوعات _اگر از قلم نيفتيم_ منتظر ديدار شما هستم.
قضاوت هاي غلط
محسن حسيني طه
درست حدس زده بودم مي دانستم اگر كلاه كاموايي بر سر بگذارم ، به پيش داوري هاي غلط مردم دامن مي زنم و باز هم در شهر با رفتارهاي اشتباه سايرين روبرو مي شوم و آنها باز هم معلوليت مرا به حساب تنگدستي و نداري مي گذارند . با اين همه نتوانستم در مقابل اصرار مادرم مقاومت كنم و به او قول دادم اگر بعد از ظهر هنگام برگشتن از دانشگاه هوا سرد بود، كلاه بگذارم.
عصر شد . از دانشگاه بيرون آمدم و اگر اشتباه نكنم ، آخرين روزي بود كه در دوره كارشناسي سر كلاس رفتم . سوز برف مي آمد . كلاه را بر سر گذاشتم و به راه افتادم .
احساس عجيبي به من دست داد ، احساس يك خستگي آميخته با لذت از اين دوره چهارساله كه در دانشكده بودم و تمام سختي ها ، رنج ها و تنهايي ها را به اميد امروز سپري كردم .... به ياد پدرم افتادم . اولين روزي كه به دانشگاه آمديم ، پدرم كارت دانشجويي را به دستم داد و گفت : خستگي ام در رفت! او همان پدري بود كه دوازده سال با نظام آموزشي مبارزه كرد تا فرزند معلولش در مدارس عادي تحصيل كند و وارد دانشگاه سراسري شود.
آن روز انگار راه دانشگاه تا خانه ، دفتر خاطراتي بود كه با هر قدم من ، يك صفحه اش ورق مي خورد . ياد اولين روزها ي كلاسهايم افتادم . وارد يك كلاس چهل نفري شدم . چهل جفت چشم در يك لحظه با فردي روبرو شدند كه پاهايش خم و دستانش در هوا معلق بود و هنگام راه رفتن اش ، همه فكر مي كردند الان است كه نقش زمين شود ، مي دانم شايد آن روز بسياري از آنها فكر مي كردند او در ميان ما چه مي كند اما ديري نگذشت به همه آنها نشان دادم كه اشتباه نيامده ام .
ياد اولين جلسه درس نگارش افتادم . وقتي استاد ازهمه خواست تا اگر شعري دارند بخوانند و من غزل مثنوي ام را خواندم ، همه نگاه ها نسبت به من عوض شد و بعد از مدت كوتاهي ، در همه دانشگاه ، از راهرو و سالن غذاخوري گرفته تا دستشويي ، افرادي كه نمي شناختمشان ، از من درباره شعرهايم سؤال مي كردند .
به ايستگاه اتوبوس رسيدم . اتوبوس آزادي را سوار شدم و باز هم خاطرات چهار ساله در ذهنم مرور شد . به ياد تنها آمدن ها و تنها رفتن هاي اين سالها افتادم و اينكه هيچ روزي نتوانستم اين مسير را با كسي بيايم كه مشكلات و معلوليت هايم را عميقاً درك كند و شايد اين تنها آمدن ها و تنها رفتن ها ، نعمتي بود براي اينكه بيشتر فكر كنم و بيشتر بنويسم . بياد اين افتادم كه هنوز چند هفته اي از زندگي دانشجويي ام نگذشته بود كه وارد مطبوعات شدم . در خانه مي نوشتم و در دانشگاه ، دوستانم را براي پاكنويس آنها به كار مي گرفتم.
اما همه خاطرات اين چهار سال ، شيرين و لذت بخش نبود . به ياد درس مباني عرفان و تصوف افتادم ، درسي كه شايد بخاطر علاقه به آن ، رشته ادبيات را انتخاب كردم اما وقتي ديدم استاد آن درس حاظر نيست به سؤال هاي يك معلول جسمي - حركتي پاسخ دهد ، دل شكسته شدم و اكثر كلاسهايش را غيبت كردم و با اينكه علت غيبت هايم را به او گفتم ، تا پايان دوره كارشناسي ، در هيچ كلاسي به من گوش نداد اما شگفتي از دانسته هاي بسيارش ، مرا وادار مي كرد كه باز با او كلاس بردارم .
به ترمينال رسيدم. كلاه را روي سرم محكم كردم و به سمت اتوبوس هاي رجايي شهر راه افتادم . بخش ديگري از خاطرات دوره دانشجويي ام كه در مسير رفت و آمد شكل گرفت ، در ذهنم تداعي شد به ياد رانندگاني افتادم كه به خاطر وضعيت فيزيكي ام ، از من پول نمي گرفتند و رانندگاني كه تا مطمئن نمي شدند پول دارم ، سوارم نمي كردند و من مجبور مي شدم با هر دو گروه بحث وجدل كنم و اگر روزي با راننده اي بحثم نمي شد ، تعجب مي كردم . خاطرات تلخ و شيرين چهار ساله به ذهنم فشار مي آورد و جسمم خسته تر و پاهايم بيشتر به زمين كشيده مي شد و تنها آرزويم ديدن اتوبوس هاي رجايي شهر بود.
به اتوبوس رسيدم . بالاي پله ها مردي شيشه عسل به دست ، ايستاده بود و با چرب زباني مي خواست آنها را به مسافران بفروشد . همين كه پايم را روي پله اول گذاشتم ، تبليغ عسل را قطع كرد و گفت: خانمها ، آقايان يه كمكي هم به اين بنده خدا بكنيد ، ثواب داره . چند ثانيه اي نگذشت كه فهميدم منظور آقا من هستم كه با آن وضعيت دارم از پله ها بالا مي آيم و لابد از كلاه بافتني ام فكر كرده مي خواهم درخواست پول كنم . كنترل عصبي ام را از دست دادم . فرياد زدم و كارت دانشجويي ام را به او و همه مسافران نشان دادم اما انگار كارساز نبود و همين كه به عقب اتوبوس مي رفتم تا صندلي خالي پيدا كنم ، دست هايي با سكه به طرفم آمد كه بيشتر عصبي ام كرد .
هوا تاريك شد . به رجايي شهر رسيدم . يادم افتاد كه بايد به منزل خياط مادرم بروم و لباسش را بگيرم . به در منزل رسيدم و زنگ زدم . خياط از آيفون جواب داد كيه ؟ گفتم: حسيني هستم ، لباس مادرمو مي خوام . چند دقيقه گذشت اما خبري نشد . دوباره زنگ زدم . آيفون را برداشت و گفت: از پنجره مي اندازم . گمان كردم مي خواهد لباس را داخل نايلون بگذارد و از پنجره بياندازد . بالا را نگاه كردم . ديدم خانم خياط ، كيسه اي حاوي پول خرد را به سويم پرتاب كرد . خنده ام گرفت . بلند گفتم : شلوار را مي خوام . پرسيد شام مي خواي ؟ ناگهان مرا شناخت و گفت : ا، ببخشيد پسر خانم حسيني هستيد ؟ پايين آمد . شلوار را به دستم داد و كلي معذرت خواهي كرد . به طرف خانه راه افتادم و در راه به اتفاقات امروز فكر كردم . خاطرات آخرين روز زندگي دانشجويي.
به اين فكر كردم كه چرا خاطره آخرين روز دانشجويي يك معلول ، بايد با دو حادثه تلخ همراه باشد ، حوادتي كه قضاوت هاي عجولانه مردم باعث آنها مي شود ، قضاوت هايي كه در آن معلولين با افراد فقير و بي بضاعت اشتباه گرفته مي شوند.
این وبلاگ به مسایل پیرامون معلولین و مشکلات پیش روی آنها می پردازد. شمعدانی تلاش می کند تا خودباوری را در وجود معلولین زنده نگه دارد. محمد رضا دشتی نویسنده این وبلاگ است