به نام خدا
زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش يارا
كزجان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
چندی پیش نامه ای از شهرام مبصر عضو شورای مرکزی گروه باور دریافت کردم . به نظرم رسید کمی با ایشان و دوستانشان به گفتگو بنشینم . امیدوارم این گفتگو ادامه یابد. گروه باور با همکاری تعدادی از عزیزان معلول و سالم پا به عرصه گذاشته است. خانم آرزو قنبری که نامه ایشان تاثیر شگرفی بر جامعه گذاشت نیز عضو این گروه هستند.
آقاي مبصر عزيز!
سلام
با آنكه شما را نديده ام و نمي شناسم اما احساس دوستي ديرينه اي با شما و دوستانتان دارم. فكر مي كنم در اين روز و روزگار كه اعتماد در پشت ديوارهاي بلند دنيا پرستي و دنيا فريبي رنگ باخته است. داشتن دوستاني كه بتوان به آنها اعتماد كرد نعمت كمي نيست كه خداوند به من ارزاني داشته است.
دوست عزيزم!
شما هم، من را نمي شناسيد ولي اعتماد كرده ايد و برايم نامه اي فرستاده ايد. زيبا و دوست داشتني ، ساده و روان مثل روح همه بچه هاي معلول لطيف و آرام.
اگر بخواهم براي گروه باور حرفي به يادگار بنويسم اينكه فقط خود را باور داشته باشند. آنگونه كه هستند نه آنگونه كه تصور مي كنند.
دوستان جوان و سبز من!
من نبايد به شما دروغ بگويم. نبايد حرفي بزنم كه زير دين آن باقي بمانم. چه بخواهيد و چه نخواهيد زندگي سخت و مشقت بار و دشواري در پيش داريد. زندگي اي كه تازيانه هاي آن را بسيار خورده ام و فكر مي كنم شما هم از آن در امان نمانده باشيد!
شما در روزگاري پا به عرصه هستي گذاشته ايد كه تازيانه هاي سرنوشت سخت دردناك است. در روزگاري كه به عصر دانايي مشهور است. دانايي كه شايد برگ برنده اي براي شما باشد. اگر توانستيد و به ابزار و ادوات آن مجهز شويد پيروز ميدان خواهيد بود و اگر نه من نمي توانم قولي و اميدي به شما بدهم.
آقاي مبصر عزيز!
شما و دوستان شما در گروه باور بايد باور داشته باشيد كه عنصر اميد رهايي بخش شما در لحظه هاي تنهايي تان خواهد بود. لحظاتي كه حس غريب غم سراسر وجودتان را فرا مي گيرد و با چرايي هايي بزرگتر از توان ذهني و روحي روبرويتان مي كند. در آن لحظات تلخ و دردناك اميد و تنها اميد است كه مي تواند كشتي طوفان زده شما را به ساحل برساند.
هرگز هرگز فراموش نمي كنم كه در دوران نوجواني ساعتهاي طولاني و مستمر و پي درپي در كوچه پس كوچه هاي تهران گشته ام تا با " اميد " آشنا شدم و باور كنيد هرگز نگذاشتم روزگار آن را از من جدا كند.
باز يادم مي ايد كه كتاب " اعتماد به نفس " ساموئل اسمايلز انگليسي با ترجمه مرحوم علي دشتي بزگترين كتابي بود كه در آن دوران خواندم . كتابي كه به نظرم يك كلمه روانشناسي در آن نبود. كتابي كه بخشي از زندگي امروزم بازتاب خواندن آن است.
من مي دانم با گروهي روبرو هستم كه نمي توانم به آنها دروغ بگويم. شايد هم كمي درد دل برادرانه در اين اولين كلام در اين آخر سال جالب نباشد.
اما عزيزان من!
شما بايد بدانيد كه در جامعه اي متولد شده ايد كه معلول لفظ ناخوشي است و تا همين اواخر و شايد هم همين امروز هم بچه هاي معلول ما عذاب الهي محسوب می شدند و پدر و مادرها در دعاهايشان مي گريند كه: خدايا ما چه گناهي كرده ايم. تلخي كلام مرا ببخشيد.
مي دانم اگر خود را خوب شناخته باشيد مي گوييد: آقاي دشتي اين حرفها چيست؟ و من در جوابتان خواهم گفت : برشي از زندگي دوستان معلولم. دوستاني كه دست دوستي اشان را هميشه به گرمي مي فشارم و به آنها مي گويم " خود " را و " خداي خود " را باور داشته باشيد.
باور لفظ و كلمه اي ساده نيست از كنار اين موهبت بزرگ به سادگي نگذريد كه اگر گذشتگان ما آن را داشتند امروز نيازي به گفتن اينكه "ما هم هستیم " نبود.