به نام خدا
سلام
ببخشيد اگه مطلبم كمي تا قسمتي ابريه. ببخشيد كه مي خواستم به دوستاي معلولم بگم بهار را از دست ندين و با برنامه ريزي دقيق از تمام لحظات آن لذت ببريد. ببخشيد كه امشب روح خسته اي را روبروي كامپيوتر نشاندم و خلاصه ببخشيد. امشب يه شعر از دكتر قيصر امين پور براتون مي نويسم . البته با اجازه ايشون

برای براي حس مشترك شمعدانی و وبلاگهاي حرفهاي يك پنجاه و چهاري و   روز + نامه

دردهای من ،
جامه نيستند ،
تا ز تن درآورم! ...
« چامه و چکامه » نيستند ،
تا به « رشته ی سخن » درآورم! ...
نعره نيستند ،
تا ز « نای جان » برآورم! ...

دردهای من ،
نگفتنی ... ،
دردهای من ،
نهفتنی ست! ...

دردهای من ،
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نيست ،
درد مردم زمانه است! ...
مردمی که چين پوستين شان ،
مردمی که رنگ روی آستين شان ،
مردمی که نام هايشان ،
جلد کهنه ی شناسنامه هايشان ،
درد می کند! ...

من ... ، ولی ... ،
تمام استخوان بودنم ،
لحظه های ساده ی سرودنم ،
درد می کند! ...

انحنای روح من ،
شانه های خسته ی غرور من ،
تکيه گاه بی پناهی دلم ،
شکسته است! ...

کتف گريه های بی بهانه ام ،
بازوان حس شاعرانه ام ،
زخم خورده است! ...

دردهای پوستی کجا؟! ...
درد دوستی کجا؟! ...

اين سماجت عجيب ،
پافشاری شگفت دردهاست! ...
دردهای آشنا ...
دردهای بومی غريب ...
دردهای خانه گی ...
دردهای کهنه ی لجوج! ...

اولين قلم ،
حرف حرفِ درد را ،
در دلم نوشته است! ...
دست سرنوشت ،
خون درد را ،
با گلم سرشته است! ...
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟! ...

درد ،
رنگ و بوی غنچه ی دل است! ...
پس چگونه من ،
رنگ و بوی غنچه را ،
ز برگ های تو به توی آن ،
جدا کنم؟! ...

دفتر مرا ،
دست درد ميزند ورق! ...
شعر تازه ی مرا ،
درد گفته است! ...
درد هم شنفته است! ...
پس در اين ميانه من ،
از چه حرف ميزنم؟! ...

درد ،
حرف نيست! ...
درد ،
نام ديگر من است! ...
من چگونه خويش را صدا کنم؟! ...