به نام خدا
سلام

بالاخره انتظار به سر رسید و بعد از کلی بحث و برنامه ریزی فردا راهی جام جهانی آلمان می شویم.
من، سروش، محمد، علی با مینی بوس آقای بیاتی ( راننده سرویس مرکز توانبخشی) ساعت 6 و سی دقیقه فردا از دم در خونه هامون راه می افتیم و می رویم آلمان.
این قراری بود که با بچه های سرویس مرکز توانبخشی گذاشتیم که با  آقای بیاتی جمعه بریم آلمان.
این قضیه یعنی رفتن ما به آلمان از آنجا شروع شد که سروش پسر خوب مرکز خیلی دوست داشت برای بازی های جام جهانی به آلمان برود و من مونده بودم که برای این مددجوی گلمون چه کاری می تونم انجام بدم.
جالبه بدونید سروش اسم همه بازیکنان تیم پرسپولیس و اکثر تیم های ملی و باشگاهی ایران و خارج را بلده و بدش نمی آمد که به جای تیم ملی، پرسپولیس می رفت به جام جهانی.
واقعا کاش می شد سروش می رفت و بازیهای ایران را از نزدیک می دید.
چند ماه گذشته به خصوص بعد از عید این بحثی بود که هر روز صبح بین بچه های سرویس در می گرفت و بعد از کلی کری خونی بین پرسپولیس های سرویس با استقلالی ها می رفتیم سراغ تیم ملی و اینکه کی بره بهتره و جالب بدونید بچه ها به اطلاعات من درباره بازیکنا همیشه می خندیدن چون یه موقع می گفتم علی کریمی استقلالیه و علی خودمون توی سرویس می گفت نه! آقا این حرفا نزن! آخه اون یه استقلالیه دو آتیشه است. علی اگرچه مجبوره با کفش های تقریبا طبی راه بره اما خوب می دود و یکی از طرفدار های متعصب استقلاله.
خدا به فریادمون می رسید شنبه هایی که این دو تیم می باختند و سر و صدای بچه ها در مسیر مارکوپولویی  مینی بوس مرکز ، بعضی وقتا مجبور بودیم استقلالی بشیم و بعضی روزا هم پرسپولیسی تا بچه ها آروم بشینن.
قصه مینی بوس مرکز خیلی تلخه باید در آرزوی کودکانه چند پسر کم توان ذهنی غرق بشوی و گاهی مثل آنها بی ریا و صاف ساده با بچه ها هم قرار بشی و جمعه راه بیفتی بری جام جهانی آلمان.
راستی هرکی می خواد بیاد جمعه 6 و نیم راه می افتیم. هر کی توی ایستگاه خودش