به نام خدا

سلام
صبح اولين برف زمستاني تمام بيرون پنجره اتاق كارم را سپيد پوش كرد. دامنه هاي زيباي البرز به رنگ فرشتگان؛ ولي عمر برف زياد نبود چند ساعتي شايد و بعد مه بود كه تمام پنجره را پوشاند و هنوز نيز هست.

اين شعر  از سلمان هراتي ـ هر كجا كه هست خوش باشد ـ تقديم به شما همراه هميشگي شمعداني ؛ اين گل كوچك و زخمي


وقتی ابر صمیمی شد
پایین می آید تا لمس ،
من با یک لفظ صمیمی
صدایش می زنم
ای مه !
تن تو از رطوبت کدام بخشش آسمان خیس است ؟
در او پچ پچی پنهانی می گذرد
انگار از کرانه های خیلی دور
/ آمده است
آوازی می خواند
می فهمم این جهانی نیست ؟

شعر از شاعر سفر كرده سلمان هراتي

يادداشت: اين مطلب براي روز چهارشنبه گذشته ساعت 10 صبح مي باشد كه علت تاخير ثبت آن اختلال در وبلاگ بود.