جذر و مدی دیگر
به نام خدا
سلام

می خواستم درباره حرفهای شهرام مبصر عزیز چیزی بنویسم. برای مبصری که قدم هایش محکم است و جای هیچ حرفی را باقی نمی گذارد. نمی دانم چرا طبق معمول های همیشگی من و شمعدانی، بغض جای هر حرفی را پر کرد و اصل مطلب از دست رفت. چند روزی است که این شعر را آماده کرده بودم تا با عکس شهرام در برنامه جذر و مد شبکه سوم تلویریون روی وبلاگ قرار دهم اما باز هم نمی دانم چرا نمی شد. بالاخره تا اینکه امروز صبح در خانه ماندم و این شعر را با صدای محمد اصفهانی گوش کردم دیدم دردی دلی دوستانه بین من و او می تواند باشد.
پس به پاس احترام به شهرام عزیز و غم های سبزش
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز، بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکستست
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا ره
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج گمراه
چو روح خواب گردید مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه میخواهم بگویم






.jpg)
.jpg)
.jpg)

این وبلاگ به مسایل پیرامون معلولین و مشکلات پیش روی آنها می پردازد. شمعدانی تلاش می کند تا خودباوری را در وجود معلولین زنده نگه دارد. محمد رضا دشتی نویسنده این وبلاگ است