پدر ـ مددکار ـ خبرنگار

به نام خدا
سلام
دوستان عزيز و بزگوارم
ولادت امام علی (ع)  و روز پدر را به همه شما تبريك مي گويم .
فردا دو مناسبت ديگر هم دارد.
اول اينكه روز مددكاري اجتماعي است . اين روز را به همسرم ـ مينا آروانه ـ  و تمامي مددكاران خوب و انديشمند تبريك مي گويم.
دوم اينكه روز خبرنگار هم هست. پس به همه خبرنگاران متعهد ايران عزيز به خصوص خبرنگاران حوزه معلولين تبريك مي گويم.

تبریک

به نام خدا

سلام

 دستیابی دانشمندان پزشکی ایران عزیز در درمان منحصر به فرد دوستان ضایع نحاعی ام را به همه خوانندگان شمعدانی تبریک میگویم.

از شنیدن این خبر بسیار بسیار خوشحال شدم آن موقع به یاد شهرام مبصر عزیز - مهدی ناصری- خانم افتخار - خانم دکتر حلمی - خانم پارسا و همه عزیزانی بودم که با این مشکل دست و پنجه نرم می کنند و الحق و النصاف کمر آن را خم کرده اند و جزو توانمندان قابل تقدیر می باشند. عزیزانی که جامعه باید به نعمت حضور سرشار از انرژی آنها افتخار کند و قدر دانایی آنها را بیش از پیش بداند. بزرگانی که همین نزدیکی چند سال پیش دچار معلولیت شده اند و امروز در کنار همه همه همه مشکلات موجود در جامعه سر بلند و امیدوار با گامهایی استوارتر از گذشته به میدان زندگی وارد شده اند.

شايد جمعه شما هم خراب شد!

به نام خدا

سلام
گفتم مطلبي ننويسم تا خداي نكرده جمعه شما را هم مثل اكثر جمعه هاي خودم خراب كنم. راستش من هرگز  نمي خواهم تا با نوشته هاي تلخ خودم ذره اي اخم بر چهره شما بنشانم. شمايي كه مي دانم ـ بدون كوچكترين تعارف ـ  شمايي كه بارها و شايد هميشه با نوشته من و خودتان گريسته ايد.
 اما من هيچ وقت نتوانسته ام خودم را راضي كنم تا ديگر ننويسم پس مي نويسم و مثل اكثر اوقات كاغذ را پاره مي كنم. تا از تلخي هاي روز و روزگار چيزي باقي نماند.
اما!!!!
اينبار براي بار دوم است كه يك مطلب را مي نويسم و نمي خواهم كاغذ را مثل چند روز پيش پاره كنم. در اين جمعه مي خواهم با نوشته ام اخم را بر چهره شما بنشانم و شايد جمعه شما هم خراب شد.
اميدوارم آقاي دشتي شمعداني را ببخشيد.

                                ................................
تلفن زنگ مي زند گوشي را برمي دارم خانم ... است. با شور و شوقي فراوان از برنامه معرفي افراد معلول كه مسئوليتش را پذيرفته صحبت مي كند.
مي بينم صدايش خيلي خسته و ضعيف است. چيزي نمي گويم مي گذارم به حرفهايش ادامه دهد و از برنامه هايش بگويد و از شور فراوانش.
كمي كه ديگر حرفي نداشت به او گفتم صدايت ضعيف است خانم ... ! مريض شده اي!
مي خندد و مي گويد: آره آقاي دشتي ! مسموم شده ام.
حدس مي زنم به دكتر نرفته باشد مي دانم كه ويلچر و ...
مي گويم: دكتر رفته اي؟
مي گويد: نه ! در محله ما همه مطب ها و درمانگاهها پله دارند. مادرم مي رود پيش آقاي دكتر علائم مريضي من را به او مي گويد و دكتر هم نسخه مي نويسد. هميشه همينطوري خوب مي شوم. من اصلا دكتر نمي روم.