به نام خدا
سلام
گفتم مطلبي ننويسم تا خداي نكرده جمعه شما را هم مثل اكثر جمعه هاي خودم خراب كنم. راستش من هرگز نمي خواهم تا با نوشته هاي تلخ خودم ذره اي اخم بر چهره شما بنشانم. شمايي كه مي دانم ـ بدون كوچكترين تعارف ـ شمايي كه بارها و شايد هميشه با نوشته من و خودتان گريسته ايد.
اما من هيچ وقت نتوانسته ام خودم را راضي كنم تا ديگر ننويسم پس مي نويسم و مثل اكثر اوقات كاغذ را پاره مي كنم. تا از تلخي هاي روز و روزگار چيزي باقي نماند.
اما!!!!
اينبار براي بار دوم است كه يك مطلب را مي نويسم و نمي خواهم كاغذ را مثل چند روز پيش پاره كنم. در اين جمعه مي خواهم با نوشته ام اخم را بر چهره شما بنشانم و شايد جمعه شما هم خراب شد. اميدوارم آقاي دشتي شمعداني را ببخشيد.
................................
تلفن زنگ مي زند گوشي را برمي دارم خانم ... است. با شور و شوقي فراوان از برنامه معرفي افراد معلول كه مسئوليتش را پذيرفته صحبت مي كند.
مي بينم صدايش خيلي خسته و ضعيف است. چيزي نمي گويم مي گذارم به حرفهايش ادامه دهد و از برنامه هايش بگويد و از شور فراوانش.
كمي كه ديگر حرفي نداشت به او گفتم صدايت ضعيف است خانم ... ! مريض شده اي!
مي خندد و مي گويد: آره آقاي دشتي ! مسموم شده ام.
حدس مي زنم به دكتر نرفته باشد مي دانم كه ويلچر و ...
مي گويم: دكتر رفته اي؟
مي گويد: نه ! در محله ما همه مطب ها و درمانگاهها پله دارند. مادرم مي رود پيش آقاي دكتر علائم مريضي من را به او مي گويد و دكتر هم نسخه مي نويسد. هميشه همينطوري خوب مي شوم. من اصلا دكتر نمي روم.